|
خیانت
|
||
|
بی وفا |
||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو
به قلم : کامیار در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 1:48 موضوع: | + لحظات خوب و بد همیشه تو زندگی تلخ ترین لحظات رو یکی می سازه که یه روز قشنگ ترین لحظه ها رو ساخته بود
به قلم : کامیار در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 1:35 موضوع: | + مهربانی
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود نه!نرو!صبر کن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو دخترک هميشه مي گفت:من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد ...اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد.... پسرک رفته بود براي هميشه وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و برات گریه میکنم پس یادت باشه هر موقع دیدی داره بارون میاد بدون دلم برات تنگ شده
لطفا نظر بدید
به قلم : کامیار در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 0:11 موضوع: | + چند تا دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند تا دوسم داري؟ هميشه وقتي يكي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ مي گفتم ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم يكي !!! مي دوني چرا چون قوي ترين و بزرگترين عدديه مه ميشنا سمش دقت كردي قشنگترين و عزيز ترين چيزايه دنبا هميشه يه دونن
به قلم : کامیار در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 23:55 موضوع: | + اولین عشق
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر شبه بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:44 موضوع: | + هیچ وقت در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:42 موضوع: | + خدانگهدار
یه روزی یه پسری بود که یه دختررو خیلی دوسش داشت....دلش می خواست تا آخر عمرش با اون دختر باشه....اما....دختره همیشه می گفت : من اگر چشم داشتم و بینا بودم تا آخر عمرم باهات می موندم... من دوست ندارم توی تاریکی من تو حروم بشی..... و پسر بود که همیشه از این موضوع رنج می کشید و تو خودش می شکست و دم نمیزد.... تا این که یه فردی پیدا شد که حاضر شد به دختر چشم بده....هردوشون خوشحال بودند...آخه دختره بینا شده بود و می تونست تا آخر عمر با اون پسر بمونه....اما همه چیز اینقدر ساده تموم نمی شد... دختر وقتی بینا شد دید که پسره نابیناست...به پسر گفت: تو هم نابینا بودیو به من نمی گفتی ؟؟؟آخه مگه میشه؟؟؟به هر حال من دیگه نمی تونم باهات باشم...تو هم یکیو پیدا کن که بهت چشم بده تا بتونیم تا آخر عمر با هم باشیم....!!! اما پسر....لبخند تلخی زد و گفت: عزیزم...عشقم.... میری به سلامت ....فقط....مراقب چشمهام باش....!!! حتما نظر بدید
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:41 موضوع: | + قشنگترین لحظات
می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشمهات رو می بندی ؟ ... وقتی می خوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی ؟ ... حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشمهات رو می بندی ؟ چون قشنگترین چیزهای این دنیا در این لحظات قابل دیدن نیستند
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:38 موضوع: | + نمی دانم
نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود
لطفا نظر بدید
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:37 موضوع: | + از...............تا............ .
از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت
به قلم : کامیار در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع: | + |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
||